سالهای بر باد رفته
این روزها کلمات با تردید از دامنه ی ذهنم میگذرند و شعر در کسالت انگشتانم تکثیر میشود... در کجای خود ایستاده ام... بگو!... که رویاها نیز قد به کشیدن نمیدهند و در معصومیتی مطرود پیر میشوند این روزها حتا بوی سیب هم وسوسه ام نمیکند! تمام سهم من ازبودن كلماتي است كه از زخمهايم فواره مي ز نند صليب كرم خور ده اي كه بايد سالها بر دوش بكشم... اين روزهاآسمانم تنها ست... حتا شعرها نيز به انكارم نشسته اند.. وتمام حقيقت من غروبهاي پلاسيده ي شهري است كه پله هاي هبوطش زنگ زد ه اند..!
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


