تبليغاتX
حریم خیال من

حریم خیال من

خیراتم کنید تا نگندیده ام

این سیب بدرد اغفال هیچ حوایی نمی خورد.

 

 

میخواهم دستم را زیر سرم بگذارم

 

تختم را دراز بکشم تخت

 

و رای به انهدام زمین بدهم.

 

 

شاید 

 

کسی

 

به رویای کوچ کرده ام برسد

 

سیبی بکارد روی تنم

 

تا روزی

 

لای شاخه های بلندش طلوع کنم..

+نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت7:50 بعد از ظهرتوسط عليرضا | |

زندگي شيرين بود،آن دقايق كه هنوز

من به كودكيم خوش بودم...

وهنوز از حصار قانون

دِلِ تنگُ، غمُ تنهايي

سخت عاري...

آه امروز...آه امروز

ديگرم نيست به دل شوق وفور

ديگرم شوق نمي بخشايد...

خوابِ شيرينِ كودكيم.

روح من درقفس تنگ دلم برتاب است.

تا به كي بايد!

به صداي پرپرواز همين چلچله ها خوش باشيم!

به اميد بهاري ديگر،چشم بر كوچ پرستوبنديم!

برخيز...آي تو اي فرو رفته در مرداب

تابه كي زندگي ما بايد:

*«آن خيابان درازي باشد..

كه هر روز زني با زنبيل از آن ميگذرد»*

+نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت1:58 بعد از ظهرتوسط عليرضا | |

بانو

 

شاید همیشه حق با قابیل باشد

 

که ما به سقفِ دروغین  آسمان

 

_به وقت هبوط_

 

 اطمینان کردیم!

 

 

شاید

 

زمین

 

جرم تازه انسان بود..

+نوشته شده در شنبه 8 مرداد1390ساعت2:24 بعد از ظهرتوسط عليرضا | |